بوسه…

مارس 22, 2009

جای یک بوسه خالیست
یک بوسه بر دستهای تو
بر گونه های تو
من دور می شوم
در شب فرو می روم
این بوسه ایست که می میرد
عشق تو اما
روی لبهای من
درون قلب من
بوسه می شود

غم هجران

مارس 20, 2009

آن یار پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو ، دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم، چو آمد غم هجران
در درد بمردیم ، چو از دست ، دوا رفت
دل گفت : وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم ؟ چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم ؟ چو از مروه ، صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که درد تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن “حافظ” قدمی نه
زان پیش که گویند که : از دار فنا رفت

حدس…

مارس 1, 2009

حدس بزن
چه کسی دارد دل در گرو مهر تو
خلوت باغ دل کيست ، اينچنين آغشته به بوی گل يادت ؟
از کجا تا به کجا
می کشد بار هجران تو را ؟
چشم زيبای تو ، چه کسی را بيشتر کرده فسون ؟
چه کسی در گره زلف سياهت افتاده به خون ؟
چه کسی می آيد سوی تو با پيمانی از آهن ؟
چه کسی دائم می خواند آواز :
دوستت دارم من
چه کسی ؟ حدس بزن

انتظار…

اکتبر 19, 2008

روزی ما دوباره کبوترهامان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود، بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادریست…
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل، افسانه ای است، و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است،
تا من به خاطر آخرين شعر،
رنج جست و جوی قافيه نبرم.
روزی که هر لب ترانه است
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايی،
و مهربانی با زيبايی يکسان شود…
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بريزيم.
و من آن روز را انتظار می کشم.
حتی روزی که ديگر نباشم…

احمد شاملو

سهم ما

ژوئن 26, 2008

نیمی از من
نیمی از تو
نیمه ای از هر ستاره
نیمی از عطر گل شب بوی خانه
باغ قلبم مال تو، از آن دست مهربانت
لحظه های روشن دیدار
شمع خسته شبهای بی پندار
                 تقدیم تو ای بیدار
ای سبوی آیه های نور
ای صمیمی با شقایق ها
ای رفیق ابر باران زا
کام خشکم را طراوت ده
باغ من در هجر تو مرده
نیمه من بی تو پژمرده

پیمان

ژوئن 24, 2008

من و شعر بستیم پیمان
      که از چشمهای تو
از روح پاکت
و از نبض سرشار یک عشق پنهان
و از دستهای سپیدی که خورشید را جا به جا کرد
و از آسمانی میان زمین
               جان بگیریم
نفس را در این قصه در کار داریم
و اسطوره ای جاودان را سراییم در شام پایان
ودر کوچه ات روز سردی
                         بمیریم

فرصت

ژوئن 23, 2008

زمان گذشت و ساعت
 هزار بار نواخت
و من به انتهای خیابان خاطرات پیوستم
هزار کوچه برای رهایی از آتش
و من درون آتش چشمان تو فرو رفتم
زمان سخاوتمندانه باز مهلت داد
که عشق پر کندم از طراوت بودن
من و تو باز داریم فرصتی کوتاه
برای رهایی از خویش و سوختن در هم