سال نو

مارس 21, 2009

سال نو آغاز شده است. یک سال دیگر گذشت و تلاش من برای غلبه بر طلسم شوربختی خویش بی سرانجام ماند. دیگر فرصت چندانی باقی نمانده است. این یکی دو ماه آخر سرنوشت مرا تعیین می کند.
تصمیم دارم آتشی برپا کنم. نه از آن آتشها که کسی را بسوزاند. بلکه آتشی که برافروزد، گرم کند و روشن نماید. دلم از آتش سوزان تمنای تو در سوز و گداز است.
سال نو آغاز شد. تو مهربانتر از آنی که بر من خشم گیری و نبخشایی. شاید آنقدرها هم مقصر نباشم. اما تاوان سختی خواهم داد. انگار خواستن من پشت دیوار توانستن مانده باشد.
اگر کتاب کیمیاگر را خوانده باشی میدانی که مهمترین پیام آن رسیدن به سعادت و هدف از طریق قرار گرفتن پازلهای زندگی در جای درست خود و با دست تقدیر بود. من به این باور رسیده ام که هر حادثه زندگی راهنمایی برای رسیدن به هدف نهایی است. من می دانم که هر چقدر از سرنوشت خود فرار کنیم باز در دام آن اسیر خواهیم شد. من دریافته ام که سعادت واقعی یعنی یافتن راهی که تمام پازلهای زندگی درست در کنار هم چیده شوند و هدف پدیدار گردد. من اینک در انتظار توام که قسمتی از سرنوشت من شده ای. می خواهم با تو به آن قله صعود کنم. می خواهم در کنار تو باشم وقتی که در جاده عمر به سوی آن هدف جاودانه راهیم.

می دانم که دوستم نداری. ولی من به اندازه هر دویمان دوست خواهم داشت. من دوستت دارم. فارغ از کلمات سنگین و اداهای فیلسوفانه. به واقع آنچنان دوستت دارم که تا ابد دچار خواهم ماند. اما این عشق در قلب تو نیز منتشر خواهد شد. تو نیز به زودی عاشق من خواهی شد. زیرا نفرت در دل زیبای تو جایی ندارد. زیرا ما برای هم آفریده شده ایم. حتی زمانی که هنوز جسمی برای خود انتخاب نکرده بودیم، در کنار هم بودیم و با هم تصمیم گرفتیم که در ماموریت زمینی خود نیز کنار هم باشیم. گرچه شاید کمی فراموش کرده باشیم.
ما خود داوطلبانه به زمین آمدیم تا عشق را تجربه کنیم. پس چرا از آن فرار کنیم؟ چرا این فرصت محدود زندگی را با عشق رنگین نکنیم؟
آیا گناه نیست که ما مست نیستیم اکنون که در شرابخانه عشقیم روبرو؟
من تمام عشق صادقانه خود را نثار تو می کنم. می دانم که تو با من تفاوت بسیار داری. می دانم که تو خوبی، زیبایی، در اوج طراوت و نور و سبک بالی و محبوبیت و پاکی و آرامش و مهربانی و شور و امید و وارستگی و صداقت و رشد و اخلاق و ایمان و پرورش و تربیت و سعادت و شادی و جوانی و نازکی و …
و من… هیچ کدام اینها نیستم. من لایق تو نه، که عاشق توام. من این فاصله ها را می دانم اما به قول سهراب: و عشق صدای فاصله هاست.
و عشق تو با من خواهد ماند تا آخرین نفسهایم. حتی وقتی جسمم از روح تهی شود، قلبم لبریز از محبت تو باقی می ماند. آری، دیوانه ات خواهم ماند، حتی پس از مردن.

يك پاسخ برايش بگذاريد