نگار من

مارس 31, 2009

قرار نیست با خواندن این نامه ها چیزی تغییر کند یا تاثیری در کسی بوجود آید. من نمی خواهم دل آن نگار بهتر از جانم را بسوزانم تا مگر تغییر عقیده دهد و زندگی با من را چون جام شوکران سر بکشد. من تنها می خواهم ناگفته های دلم را بیرون بریزم. هرچند که چون آتش می سوزاندم و فوران می کند.
راستی این روزها گفتن و نوشتن از عشق، انگار مایه شرمساریست و نشانه دیوانگی.
تو نیز ای مهربانم، بخوان و بگذر و به فراموشی بسپار، مرا و نامه هایم را و نامم را و یادم را و تمام عشق پاکی را که به سوی تو تقدیم کردم.
مباد که به رنج تنهایی من بیاندیشی، یا مشغول آه و حسرت شوی، یا ملال و غمی از من به سوی تو آید.
شایستگی تو بسیار بیشتر از آدمی چون من است. من لایق تو نیستم و این را می دانم. من آن ذره ام که عاشق خورشید گشته است. من آن بیماری ام که به طبیب دل بسته. آن موجم که به ساحل نرسید. آن خاکم که در جستجوی ریشه بود. صدایی ام که شنیده نشد. ابری ام که نبارید.

تو اینجایی. پر از کرشمه و لطف و پاکی و زیبایی. همانند گلی در نزدیکی من. و من اما دستم به تو نمی رسد.

می دانم که سرانجام روزی مرا خواهی بخشید. روزی تو نیز عاشق من خواهی شد. روزی که دیر نیست. روزی که از افق شانه های مهربانت خواهد دمید. به شرط آنکه مرا یک بار از دریچه چشم من بنگری. لحظه ای بجای من باشی. به صدای قلبم گوش کنی. و بگذاری که بر آستانه قلبت بوسه ای جای گیرد که نسیم با خود می آورد. و به شکوفه های سرود اجازه شکفتن دهی. و دست نوازشی بر سر رویاها بکشی. در انتظار آن روزم. به سوی آن روز پر می کشم. قرار ما ، همان روز…

بوسه…

مارس 22, 2009

جای یک بوسه خالیست
یک بوسه بر دستهای تو
بر گونه های تو
من دور می شوم
در شب فرو می روم
این بوسه ایست که می میرد
عشق تو اما
روی لبهای من
درون قلب من
بوسه می شود

سال نو

مارس 21, 2009

سال نو آغاز شده است. یک سال دیگر گذشت و تلاش من برای غلبه بر طلسم شوربختی خویش بی سرانجام ماند. دیگر فرصت چندانی باقی نمانده است. این یکی دو ماه آخر سرنوشت مرا تعیین می کند.
تصمیم دارم آتشی برپا کنم. نه از آن آتشها که کسی را بسوزاند. بلکه آتشی که برافروزد، گرم کند و روشن نماید. دلم از آتش سوزان تمنای تو در سوز و گداز است.
سال نو آغاز شد. تو مهربانتر از آنی که بر من خشم گیری و نبخشایی. شاید آنقدرها هم مقصر نباشم. اما تاوان سختی خواهم داد. انگار خواستن من پشت دیوار توانستن مانده باشد.
اگر کتاب کیمیاگر را خوانده باشی میدانی که مهمترین پیام آن رسیدن به سعادت و هدف از طریق قرار گرفتن پازلهای زندگی در جای درست خود و با دست تقدیر بود. من به این باور رسیده ام که هر حادثه زندگی راهنمایی برای رسیدن به هدف نهایی است. من می دانم که هر چقدر از سرنوشت خود فرار کنیم باز در دام آن اسیر خواهیم شد. من دریافته ام که سعادت واقعی یعنی یافتن راهی که تمام پازلهای زندگی درست در کنار هم چیده شوند و هدف پدیدار گردد. من اینک در انتظار توام که قسمتی از سرنوشت من شده ای. می خواهم با تو به آن قله صعود کنم. می خواهم در کنار تو باشم وقتی که در جاده عمر به سوی آن هدف جاودانه راهیم.

می دانم که دوستم نداری. ولی من به اندازه هر دویمان دوست خواهم داشت. من دوستت دارم. فارغ از کلمات سنگین و اداهای فیلسوفانه. به واقع آنچنان دوستت دارم که تا ابد دچار خواهم ماند. اما این عشق در قلب تو نیز منتشر خواهد شد. تو نیز به زودی عاشق من خواهی شد. زیرا نفرت در دل زیبای تو جایی ندارد. زیرا ما برای هم آفریده شده ایم. حتی زمانی که هنوز جسمی برای خود انتخاب نکرده بودیم، در کنار هم بودیم و با هم تصمیم گرفتیم که در ماموریت زمینی خود نیز کنار هم باشیم. گرچه شاید کمی فراموش کرده باشیم.
ما خود داوطلبانه به زمین آمدیم تا عشق را تجربه کنیم. پس چرا از آن فرار کنیم؟ چرا این فرصت محدود زندگی را با عشق رنگین نکنیم؟
آیا گناه نیست که ما مست نیستیم اکنون که در شرابخانه عشقیم روبرو؟
من تمام عشق صادقانه خود را نثار تو می کنم. می دانم که تو با من تفاوت بسیار داری. می دانم که تو خوبی، زیبایی، در اوج طراوت و نور و سبک بالی و محبوبیت و پاکی و آرامش و مهربانی و شور و امید و وارستگی و صداقت و رشد و اخلاق و ایمان و پرورش و تربیت و سعادت و شادی و جوانی و نازکی و …
و من… هیچ کدام اینها نیستم. من لایق تو نه، که عاشق توام. من این فاصله ها را می دانم اما به قول سهراب: و عشق صدای فاصله هاست.
و عشق تو با من خواهد ماند تا آخرین نفسهایم. حتی وقتی جسمم از روح تهی شود، قلبم لبریز از محبت تو باقی می ماند. آری، دیوانه ات خواهم ماند، حتی پس از مردن.

غم هجران

مارس 20, 2009

آن یار پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو ، دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم، چو آمد غم هجران
در درد بمردیم ، چو از دست ، دوا رفت
دل گفت : وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم ؟ چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم ؟ چو از مروه ، صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که درد تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن “حافظ” قدمی نه
زان پیش که گویند که : از دار فنا رفت

حدس…

مارس 1, 2009

حدس بزن
چه کسی دارد دل در گرو مهر تو
خلوت باغ دل کيست ، اينچنين آغشته به بوی گل يادت ؟
از کجا تا به کجا
می کشد بار هجران تو را ؟
چشم زيبای تو ، چه کسی را بيشتر کرده فسون ؟
چه کسی در گره زلف سياهت افتاده به خون ؟
چه کسی می آيد سوی تو با پيمانی از آهن ؟
چه کسی دائم می خواند آواز :
دوستت دارم من
چه کسی ؟ حدس بزن