پس از تو…

دسامبر 29, 2008

بعد از نوشتن وصیت اینک نگرانی دیگری به سراغم آمده است. این که پس از تو چه می کنم و تو پس از من چه خواهی کرد؟ دلواپس این شده ام که با خواندن نامه هایم، زیر بار و فشار تصمیمگیری نمایی یا احساس ظریف و مهربانت تو را از خواسته خود دور کند یا دل نازکت بر من بسوزد.
هیچ گاه به تنهایی من پس از خودت نیاندیش. تو باید به مسیر سعادت خویش رهسپار شوی. شاید نوشتن این نامه ها و آگاهی تو از رازهای درونم را بر خود نبخشایم، اگر پس از این با عذاب وجدان به گذشته و عشق من نگاه کنی. من به اندازه لیاقتم در باغ عشق تو تفرج کردم و از چشمه زیبایی تو نوشیدم. پس اگر مرا نمی خواهی، مرا رها کن. فراموشم کن. آتش بزنم. من هیچگاه نبوده ام…
و اینکه من چه خواهم کرد شاید نگرانیت را برطرف کند. کسی چه می داند؟ تاکنون نقشه های زیادی کشیده ام. مثلاً اینکه به بیابانی دور بروم و شبانی پیشه کنم. یا اینکه باز به دانشگاه برگردم یا از کشور خارج شوم یا کاری سخت را آغاز کنم. همه اینها را نه به خاطر شکست در عشق که به خاطر پیروزی در عشق یگانه هستی و منزه شدن از این جسم خاکی و رستگاری برگزیده ام. پس هر سرنوشتی که سراغم آمد و به هر جا که رفتم، تو خود را ملامت مکن که من همیشه مسافری چنین بوده ام…
اما مرا ببخش. به خاطر ملالت و آزردگی دلی که برایت به ارمغان آوردم و اوقات شاد شباب تو را تلخ کردم. اینک اگر دست از من کشیده ای، مرا بگذار و بگذر.

يك پاسخ برايش بگذاريد