زیبای من…

نوامبر 28, 2008

تو در اوج زیبایی و کمال، همانند ستاره ای نورانی پرتوافشانی می کنی. آنگاه مرا ببین که چقدر ناقص و بی مایه ام. دیروز باز فرصت تماشای تو را یافتم و آنچنان غرق و مدهوش شدم که تا ابد دچار خواهم ماند. می دانم که لیاقت و شایستگی تو را ندارم. گاهی می اندیشم که چگونه تو را در کنار مردی دیگر تحمل خواهم نمود؟ دیشب چشمانم تاچشمه اشک نیز سفر کردند. در هراس از دست دادن توام. و راههای نرفته بسیار. کوله باریست بر دوشم خالی. راه در پیش…
(راستی نمی دانم تا کنون کسی به ژرفای نگاههای من دست یافته است؟ مثلاً خاله ها آیا تاکنون چیزی از نگاههایم فهمیده اند؟ یا مادرم؟ یا حتی تو ای زیبای من؟)

جواد – 26/10/83

يك پاسخ برايش بگذاريد