شب یلدا
اکتبر 22, 2008
مهربانم…
امشب برای ساعاتی چند تو را در برابر دیدگانم داشتم. در این شب یلدا که فرصتی برای با هم بودن بود. ناز و کرشمه ای پاک از تمام وجود تو می بارد. دلم می خواهد ساعتها تو را تماشا کنم. و می دانم که سیر نخواهم شد. کاش می دانستم که نسبت به من چه می اندیشی؟ خدا کند که جایی در قلب تو پیدا کنم. نمی دانم که تاکنون به عشق من آگاه شده ای یا نه؟ در حالیکه همیشه مراقبم تا نگاههایم و لذت تماشای تو را پنهان سازم. از هیجان و برق عشق تو مدهوش و گیج و در عین حال شاکرم. راستی فال تو این آمده بود:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند
در جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
فال خودم را ولی فراموش کرده ام…
جواد – 30 آذز 1383