انتظار…

اکتبر 19, 2008

روزی ما دوباره کبوترهامان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود، بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادریست…
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل، افسانه ای است، و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است،
تا من به خاطر آخرين شعر،
رنج جست و جوی قافيه نبرم.
روزی که هر لب ترانه است
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايی،
و مهربانی با زيبايی يکسان شود…
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بريزيم.
و من آن روز را انتظار می کشم.
حتی روزی که ديگر نباشم…

احمد شاملو

يك پاسخ برايش بگذاريد