شب یلدا

اکتبر 22, 2008

مهربانم…
امشب برای ساعاتی چند تو را در برابر دیدگانم داشتم. در این شب یلدا که فرصتی برای با هم بودن بود. ناز و کرشمه ای پاک از تمام وجود تو می بارد. دلم می خواهد ساعتها تو را تماشا کنم. و می دانم که سیر نخواهم شد. کاش می دانستم که نسبت به من چه می اندیشی؟ خدا کند که جایی در قلب تو پیدا کنم. نمی دانم که تاکنون به عشق من آگاه شده ای یا نه؟ در حالیکه همیشه مراقبم تا نگاههایم و لذت تماشای تو را پنهان سازم. از هیجان و برق عشق تو مدهوش و گیج و در عین حال شاکرم. راستی فال تو این آمده بود:
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند
در جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند
فال خودم را ولی فراموش کرده ام…
جواد – 30 آذز 1383

انتظار…

اکتبر 19, 2008

روزی ما دوباره کبوترهامان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود، بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادریست…
روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل، افسانه ای است، و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است،
تا من به خاطر آخرين شعر،
رنج جست و جوی قافيه نبرم.
روزی که هر لب ترانه است
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايی،
و مهربانی با زيبايی يکسان شود…
روزی که ما دوباره برای کبوترهامان دانه بريزيم.
و من آن روز را انتظار می کشم.
حتی روزی که ديگر نباشم…

احمد شاملو