دیدار
آگوست 25, 2008
نگار من…
دیشب باز چشمانم به دیدار تو مهمان شدند. تنها پس از یک هفته دیداری دیگر اتفاق افتاد. و قلب بی تاب من در تمام آن ساعتهای اندک، مجنون تر میشد. اندیشه ای تلخ اما بر وجودم سایه افکند. روحم آنچنان نازک شده که خود داستان می سراید و خود در داستانهایش غرق می شود. دیشب احساس می کردم که تو دوستم نداری. شاید فکر می کردم که هیچ گاه تو را بدست نخواهم آورد. تو آنقدر خوب و زیبا و کاملی و در اوج قرار داری که من برای رسیدن به تو تمام اعتماد به نفسم را از دست داده ام. در خود این توان را نمی بینم که روزی به وصال تو برسم. اندوه وجودم را پر می کند. قسم می خورم که بی تو تا انتهای عمر تنها بمانم. هیچ کس جای تو را در قلبم و در زندگیم نخواهد گرفت. حال که اسیر تقدیر سختگیرانه زندگی خود شده ام، با این همه شکست پیاپی و نور امیدی که نمی تابد، مانده ام که چگونه به سوی تو بیایم؟ وجود من پر از تمنای وصال تو است و من همچنان مبارزه خواهم کرد. حتی اگر امیدی اندک تنها باقیمانده باشد.
جواد – 3/11/1383