پس از تو
ژوئن 26, 2008
ببین که تقدیر با من چه کرده است؟ رویایم را برخاک انداخت. بال آرزوهایم را برید. شعرهایم را شست. می اندیشم که پس از تو، بی تو چگونه سر کنم؟ می اندیشم که چگونه این راه بی پایان را سپری کنم. می اندیشم که چگونه سپری شوم. شاید فرصتی باید تا دوباره توان برخواستن یابم. بر خیزم. یادم آمد سالها پیش که در ناامیدی و اندوه فرسوده می شدم، این عشق تو بود که تکانم داد. مرا بلند کرد، به اوج رساند و در راه قرار داد.
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و عشق تو مرا بالا برد
اکنون اما اسیر سرنوشت، مبتلای غم زده تقدیرم. تو به قصه های دیگری پا می گذاری. من اما به قصه تو وفادار خواهم ماند. تو پر می کشی، من فرو می روم.
پس از تو، سالها خواهد آمد، خواهد گذشت. اما غم تو نمی گذرد. عمر می دود و می رود، تمنای تو می ماند.
پس از تو بهاری نخواهد آمد. همواره پاییز خواهد ماند. خورشید به طلوع نخواهد خواست. در غروب خواهد ماند. چشمه های باغ رویا خشک خواهد شد. راه در بیراه خواهد مرد…