داستان عشق
ژوئن 26, 2008
قصه از خیلی وقت پیش، از سالها پیش آغاز شد. خیلی وقت پس از آن، زمانی که در پوچی و ناامیدی می زیستم و آن نیمه گمشده خود را نیافته بودم، معجزه اتفاق افتاد. من بینا شدم . تو را دیدم که سالها انگار نمی دیدمت. والبته حکمتی داشت. یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم. مبهوت بودم. می خواستم مقاومت کنم. باورم نمی شد. آیا این منم که اینچنین تو را دوست دارم یا این تویی که اینچنین قلبم را تسخیر می کنی؟ عقل را به کمک طلبیدم تا دل را مهار کند. حکمتها را مرور کردم. تو را و عشق تو را تایید کردند که ستودند. می دانستم که دل نازک من اگر در این عشق رستگار نشود، خواهد مرد. می دانستم که دست سرنوشت سرآخر از غم و حرمان خواهد نوشت. می دانستم گل به بلبل خواهد گفت: نه. همه را می دانستم اما نتوانستم.
اینک این منم. ایستاده در پهنه تنهایی و افسوس. بدون همراه، بدون افتخار، بدون نور، بی شوق، بی توان، بی تو…
بی تو مثل ریشه ای بدون آب
در زوال
در میان لحظه های عمر بی ثمر
همچنان پرنده ای بدون بال
بی تو آسمان روز
خالی از شراب نور
بی تو دامن شب از ستاره ها تهی
بی تو لانه پرنده خالی از سرود
بی تو چشمهای صبح بی فروغ
بی تو دستهای این درخت، بی اثر
بی تو گونه های شاعر پرنده ها، همیشه تر
بی تو…
بی تو…
بی تو…