پیمان
ژوئن 24, 2008
من و شعر بستیم پیمان
که از چشمهای تو
از روح پاکت
و از نبض سرشار یک عشق پنهان
و از دستهای سپیدی که خورشید را جا به جا کرد
و از آسمانی میان زمین
جان بگیریم
نفس را در این قصه در کار داریم
و اسطوره ای جاودان را سراییم در شام پایان
ودر کوچه ات روز سردی
بمیریم