پس از تو

ژوئن 26, 2008

ببین که تقدیر با من چه کرده است؟  رویایم را برخاک انداخت. بال آرزوهایم را برید. شعرهایم را شست. می اندیشم که پس از تو، بی تو چگونه سر کنم؟ می اندیشم که چگونه این راه بی پایان را سپری کنم. می اندیشم که چگونه سپری شوم. شاید فرصتی باید تا دوباره توان برخواستن یابم. بر خیزم. یادم آمد سالها پیش که در ناامیدی و اندوه فرسوده می شدم، این عشق تو بود که تکانم داد. مرا بلند کرد، به اوج رساند و در راه قرار داد.
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه    ذره ای بودم و عشق تو مرا بالا برد
اکنون اما اسیر سرنوشت، مبتلای غم زده تقدیرم. تو به قصه های دیگری پا می گذاری. من اما به قصه تو وفادار خواهم ماند. تو پر می کشی، من فرو می روم.
پس از تو، سالها خواهد آمد، خواهد گذشت. اما غم تو نمی گذرد. عمر می دود و می رود، تمنای تو می ماند.
پس از تو بهاری نخواهد آمد. همواره پاییز خواهد ماند. خورشید به طلوع نخواهد خواست. در غروب خواهد ماند. چشمه های باغ رویا خشک خواهد شد. راه در بیراه خواهد مرد…

سهم ما

ژوئن 26, 2008

نیمی از من
نیمی از تو
نیمه ای از هر ستاره
نیمی از عطر گل شب بوی خانه
باغ قلبم مال تو، از آن دست مهربانت
لحظه های روشن دیدار
شمع خسته شبهای بی پندار
                 تقدیم تو ای بیدار
ای سبوی آیه های نور
ای صمیمی با شقایق ها
ای رفیق ابر باران زا
کام خشکم را طراوت ده
باغ من در هجر تو مرده
نیمه من بی تو پژمرده

داستان عشق

ژوئن 26, 2008

قصه از خیلی وقت پیش، از سالها پیش آغاز شد. خیلی وقت پس از آن، زمانی که در پوچی و ناامیدی می زیستم و آن نیمه گمشده خود را نیافته بودم، معجزه اتفاق افتاد. من بینا شدم . تو را دیدم که سالها انگار نمی دیدمت. والبته حکمتی داشت. یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم. مبهوت بودم. می خواستم مقاومت کنم. باورم نمی شد. آیا این منم که اینچنین تو را دوست دارم یا این تویی که اینچنین قلبم را تسخیر می کنی؟ عقل را به کمک طلبیدم تا دل را مهار کند. حکمتها را مرور کردم. تو را و عشق تو را تایید کردند که ستودند. می دانستم که دل نازک من اگر در این عشق رستگار نشود، خواهد مرد. می دانستم که دست سرنوشت سرآخر از غم و حرمان خواهد نوشت. می دانستم گل به بلبل خواهد گفت: نه. همه را می دانستم اما نتوانستم.
اینک این منم. ایستاده در پهنه تنهایی و افسوس. بدون همراه، بدون افتخار، بدون نور، بی شوق، بی توان، بی تو…
بی تو مثل ریشه ای بدون آب
در زوال
در میان لحظه های عمر بی ثمر
همچنان پرنده ای بدون بال
بی تو آسمان روز
خالی از شراب نور
بی تو دامن شب از ستاره ها تهی
بی تو لانه پرنده خالی از سرود
بی تو چشمهای صبح بی فروغ
بی تو دستهای این درخت، بی اثر
بی تو گونه های شاعر پرنده ها، همیشه تر
بی تو…
بی تو…
بی تو…

پیمان

ژوئن 24, 2008

من و شعر بستیم پیمان
      که از چشمهای تو
از روح پاکت
و از نبض سرشار یک عشق پنهان
و از دستهای سپیدی که خورشید را جا به جا کرد
و از آسمانی میان زمین
               جان بگیریم
نفس را در این قصه در کار داریم
و اسطوره ای جاودان را سراییم در شام پایان
ودر کوچه ات روز سردی
                         بمیریم

زیبا

ژوئن 24, 2008

او به اندازه فرشته ها زیباست. همانند یک پری خیره کننده و شگفت آور. دختری به لطافت رویاها. دیدار او گاهی مرا به آتش می کشد و گاه دیوانه می کند. زیبایی او ذاتی و معنوی است. شکی ندارم که زیباترین دختر شهر است. گاهی می اندیشم که خدا زیباتر از او در تمام عالم خلق نکرده است. تردیدی ندارم که او هدیه ای آسمانیست. از آن نقشهای زیبایی که خدا گاهگاهی تنها برای دل خود می آفریند. آنقدر پاک و نجیب و اعجاب انگیز که می تواند هر مرد زیبا شناسی را به زانو در بیاورد. او با متانت و وقار مسحور کننده ای حکومت می کند. بر قلبها و بر دیده ها. یک فرشته زمینی است. به شیرینی عسل ناب گلهای کوهستان و ملاحت گرم چشمان پاک. پر از طراوت است و من هر بار با اندیشیدن به او نیز جوان می شوم. قلبم پر از شکوفه های بهاری می شود. پر از قاصدکهای سبکبال، پر از قهقهه، پر از مستی…
شاید اگر او از بستگان من نبود، بیش و پیش از این مرا مبتلای خویش می ساخت. حیف آنانی را که بیشتر می شناسیم، دورتر می داریم. کاش این فاصله ها محو شوند. کاش از آن بالا دستی به کمک من بشتابد. کاش بخشیده شوم…

فرصت

ژوئن 23, 2008

زمان گذشت و ساعت
 هزار بار نواخت
و من به انتهای خیابان خاطرات پیوستم
هزار کوچه برای رهایی از آتش
و من درون آتش چشمان تو فرو رفتم
زمان سخاوتمندانه باز مهلت داد
که عشق پر کندم از طراوت بودن
من و تو باز داریم فرصتی کوتاه
برای رهایی از خویش و سوختن در هم

شیدایی

ژوئن 23, 2008

نازنینم،
بی تو بودن را چگونه طاقت توانم آورد؟ فراق تو در گنجایش تحمل من نیست. گرچه زیبایی بی حد تو نیز بالاتر از طاقت قلب من است. هنوز نمی دانم که تو مرا چگونه می انگاری. کاش دوستم داشته باشی. کاش رحمی به دل خسته و عاشق من آری. کاش مرا رها نکنی.
من به تو دل بسته ام. نه همانند پیچکی به درخت که بسان دل بستن خاک به ریشه. شیدایی من جنسی ناب دارد. پر از عطر بهار نارنج. پر از صمیمیت باران.
دل من به یاد تو غزلخوان شده است. در دل من صدایی هست که روز و شب زمزمه می کند: دوستت دارم…
                                                                                                                          (بهار84)

رویا

ژوئن 22, 2008

من با تو بودن را در خواب دیده ام. من آن روز ابتدای پیوند را در خواب دیده ام. زمانش را نمی دانم اما در انتظار آن در تب و تابم. شاید سال دیگر و شاید دیرتر… شاید هم این ده سال (نه سال و نه ماه و هفده روز) را بر من نبخشایی. و من بی تو بمانم. بی تو اما پایان رویای من و پایان دنیای من است. بی تو بودن اگر حکم آسمان باشد، عاشقانه می پذیرم. می پذیرم که تنها باشم. تنها سفر کنم. تنهای تنها…
حال اما مبتلای توام. ای زیباترین سیاه چشم زمین، دوستت دارم…

مبارزه

ژوئن 22, 2008

من می دانم که تو دوستم نداری. ولی من مبارزه خواهم کرد. چیزهایی در زندگی هست که ارزش این را دارد که تا انتها برایش مبارزه کنیم.
و تو ارزشش را داری…

پائولو کوئیلو